متن مصاحبه شیخ حسین انصاریان

شهيد گركاني‌ و شهيد كابلي‌  آرزو داشتند شهيد بشوند و مرگ‌ را به‌بازي‌ مي‌گرفتند. چنين‌ انسان‌هايي‌ چيزي‌ براي‌ ازدست‌ دادن‌ ندارند. انساني‌ هم‌ كه‌ جز خدا به‌ هيچ‌موجود زنده‌ و غير زنده‌ ديگري‌ عشق‌ و علاقه‌ نداشته‌باشد مي‌تواند بهترين‌ تصمیم را بگيرد و برترين‌ عمل‌را اجرا كند. يكي‌ مثل‌ حاج‌ عباس‌ كريمي‌ از كسي‌ جزخدا فرمان‌ نمي‌برد. نفسش‌ را حقاً كشته‌ بود. سر همين‌فرمان‌ دل‌ بچه‌ها در دستش‌ بود. فرمانده‌ دل‌ها بود،دستواره‌ هم‌ همين‌ طور. همت‌ هم‌ همين‌ طور. همه‌شان‌اين‌ طور بودند. اينها شده‌ بودند مصداق‌ «الذین جاهدوا فينا لنهد يهنم‌ سبلنا» يعني‌ خدا خيلي‌ زود راه‌جنگيدن‌ با دشمن‌ و ابتكارات‌ نظامي‌ را به‌ دل‌ آنهاالهام‌ مي‌كند. احتياجي‌ به‌ دانشگاه‌ نظامي‌ نداشتنددانشگاه‌ الهامات‌ الهي‌ بود. الهام‌ الهي‌ شوخي‌نیست. برگ‌ برنده‌ مؤمنين‌ در جنگ‌ و در سايرشئون‌ زندگي‌ همين‌ اتصال‌ به‌ بالاست‌. اتفاقاً خيلي‌ ازكله‌ گنده‌هاي‌ غربي‌ الان‌ تمام‌ هم‌ و غم‌ خود را وقف‌اين‌ موضوع‌ كرده‌اند كه‌ چگونه‌ مي‌توان‌ اين‌ الهام‌ الهي‌را از مؤمنين‌ گرفت‌. چرا كه‌ وقتي‌ بررسي‌ مي‌كنندمي‌بينند هرچه‌ ضربه مي‌خورند و خواهند خورد از همين‌الهام‌ است‌. الهامي‌ كه‌ ترس‌ را از مؤمن‌ مي‌گيرد و او رابه‌ يك‌ مجاهد نترس‌ تبديل‌ مي‌كند. يك‌ بارکسی نديده‌ حاج همت‌ ذره‌اي‌ ترس‌ در وجودش‌ داشته‌ باشد. همینگونه هم حرف‌ مي‌زد، همچنين‌ راه‌ مي‌رفت‌. همینطورهم فرماندهي‌ مي‌كرد كه‌ انگار يك‌ لشكر از فرشته‌هاي‌الهي‌ پشت‌ سرش‌ هستند؛ جگر داشت‌.

  عده‌اي‌ شبهه‌ مي‌كنند كه‌ در وراي‌ روحيه‌ شهادت‌طلبي‌رزمندگان‌ ما هيچ‌ منطقي‌ لانه‌ نكرده‌ بود و هرچه‌ بود احساس‌بود.

  نخير، اين‌ حرف‌ها نيست‌. همين‌ الان‌ من‌نوشتاري‌ از اين‌ بچه‌ها دستم‌ هست‌ كه‌ نشان‌ مي‌دهد ازريز شهادت‌ خودشان‌ با خبر بودند يك‌ شب‌ در سنگري‌ بوديم‌، يكي‌از بچه‌ها كه‌ پا منبري‌ام‌ هم‌ بود به‌ من‌ گفت‌: حاج‌ آقا!امشب‌ آخرين‌ شبي‌ است‌ كه‌ من‌ كنار شما هستم‌ و فردارأس‌فلان ساعت‌‌ در فلان‌ جا شهيد خواهم‌ شد و تيرهم‌ درست‌ مي‌خورد به‌ پيشاني‌ام‌. يا  شهيد مرتضي‌گركاني‌  كه‌ مي‌گفت‌: من‌ دعوت‌ شده‌ام‌حداكثر تا چهل‌ روز ديگر مي‌روم‌ نزد حضرت‌ سيدالشهدا و درست‌ سر چهل‌ روز شهيد شد. ايشان‌ ازكارمندان‌ رده‌ بالاي‌ وزارت‌ دارايي‌ بود و قبل‌ از انقلاب‌هم‌ نامه‌هاي‌ امام‌ را از من‌ مي‌گرفت‌ و با دستگاه‌هاي‌آن‌ موقع‌ وزارت‌ دارايي‌ تكثيرمي‌كرد كه‌ چون‌ خيلي‌ بچه‌ تيزي‌ بود، تا آخر هم‌ پي‌ به‌ كارش‌ نبردند. اين‌معرفت‌ است‌، احساس‌ نيست‌. احساس‌ نمي‌تواند ازآينده‌ خبر بدهد. اين‌ عقلي‌ است‌ كه‌ وصل‌ به‌ عقل‌ملكوتي‌ شده‌ است‌. اين‌ الهام‌ است‌. هيچ‌ كدام‌ ازشهيدان‌ ما نه‌ جاهلانه‌ وارد جبهه‌ شدند، نه‌ از سراحساس‌. آنهايي‌ هم‌ كه‌ مانده‌اند و ثابت‌ قدم‌ مانده‌انداگر ازشان‌ بپرسي‌، مي‌فهمید كه‌ از سر احساس‌ به‌ جبهه‌نرفته‌اند. اينها هم‌ علم‌ داشتند هم‌ ايمان‌. هم‌ اخلاص‌داشتند هم‌ عمل‌. نبايد ايمان‌ آنها را احساس‌ معني‌كرد.

  جناب‌ شيخ‌! از هم‌ لباسي‌هاي‌ شما بودند كساني‌ كه‌ شما رااز حضور در جبهه‌ منع‌ كنند؟

  چرا منع‌ كنند؟

  مثلاً بگويند شما از همين‌ تهران‌ هم‌ مي‌توانيد كار تبليغ‌ راانجام‌ بدهيد و نيازي‌ به‌ حضورتان‌ در جبهه‌ نيست‌.

  من‌ برنخوردم‌ به‌ كسي‌ كه‌ منع‌ام‌ بكند از حضوردر جبهه‌، بر عكس‌، خودم‌ خيلي‌ از امام‌ جماعت‌ها ياوعاظ‌ را تشويق‌ مي‌كردم‌ ومي‌ بردم‌شان‌ به‌ ميدان‌. حالاممكن‌ بود بعضي‌هاشان‌ به‌ دليل‌ كهولت‌ سن‌ ياملاحظات‌ ديگر جلو نيايند ولي‌ حداقل‌ تا پشت‌ جبهه‌مي‌بردم‌شان‌. از طرفي‌ ديگر خود من‌ وقتي‌ دوران‌مرخصي‌ام‌ يك‌ مقدار طول‌ مي‌كشيد بچه‌ها پيك‌مي‌فرستادند كه‌ حاجي‌! دلمان‌ برايت‌ تنگ‌ شده‌، بيااينجا. به‌ خصوص‌ زمان‌ عمليات‌ها..../ بغض‌ مي‌كند/... همين‌ الان‌ نامه‌هايشان‌ هست‌. من‌ اينها را با هيچ‌چيز عوض‌ نمي‌كنم‌.