-
شهيد گمنام
من كه ترا
خوب ميشناسم، تو شايد براي آنها كهمن باب ثواب به زيارت اهل قبور ميآيند
گمنامباشي، همگي از كنارت بگذرند و بي توجه، چرا كهنامت را بر خاكت
ننوشتهاند، چرا كه سنگ قبرتمدتهاست كه با آبي شستشو نگرديده ولي من تو
راخوب ميشناسم، خيلي خيلي خوب، تو براي منگمنام نيستي، نامت بسيجي است،
شهرتت دريادل وپدرت خميني...
من تو را
بارها و بارها در «كرخه» ديده بودم آنگاهكه در صبحگاهها با گروهانتان ميدويدي،
تيربار بردوشت سنگيني ميكرد، اما لبخندت از چهره بيروننميرفت، آنگاه كه
براي نماز وارد حسينية گردانميشدي، آرام و آهسته گوشهاي مينشستي قرآنكوچكت
را از جيب پيراهنت درميآوردي و شروع بهقرائت ميكردي، خدا كه با تو حرف
ميزد برميخواستي و به نماز ميايستادي تا تو نيز با او رازبگويي، از دور
حركات لبت را ميديدم و اشكهايمتصل چشمت را كه بي اهانت كرده بود، براي
اين كهكسي متوجه حالت نگردد پي در پي با گوشه چفيهاتگونههايت را خشك
ميكرد، آنگاه كه نيمه شبها پهلو ازبستر ميكندي، فانوس آويخته از ميله
چادر را برميداشتي و بيرون ميزدي، پوتينهايت را كه هميشهدر جاي مخصوص
قرارشان ميدادي بي سر و صداميپوشيدي و من ديگر تو را نميديدم، فقط وقتيبراي
نماز صبح به حسينيه ميآمدم چشمانت را خونگرفته بود، اما وقتي سلامت ميدادم
بگونهاي كه انگارنه انگار كه مدتهاست با حبيبت خلوت كرده و دردامنش ميگريستي،
آنگاه كه جمعهها با رفقايت بهمرخصي شهري ميرفتي وسايل حمامت را در چفيهسفيدت
پيچيده بودي در كنار جاده كنار خاكي كرخهمنتظر «تويوتا».
آنگاه كه
كمربندي از اتوبوس دور تا دور اردوگاهبعلامت فرا رسيدن كار، دلها را به شوق
آورده بود درميان بچهها نبودي، در دل شياري تنها در خودت سيرميكردي، تو
بودي و صفحهاي كاغذ و يك خودكار...خدا، او ميگفت و تو مينوشتي وصيتنامه.
آري و آنگاه
كه در نيمه شب «شلمچه» يا سحرگاه«فاو» و يا صلوة ظهر «مهران» خمپارهاي در
كنارتنشست تمام وجودت آتش شده بود، درست مثلپروانهاي شعلهور از عشق
شمع، ساكت و آرام بر زمينافتادي و شدي شهيد گمنام، پس تو گمنام نيستي
وگمنام نديدهاي، بيا تا نشانت دهم، موجوداتي در ايندنيا هستند كه همة
نامشان در نانشان پيچيده كه اگرنانشان را ببري ديگر كسي آنها را نميشناسد.
بخاطريك ترفيع تمام هيكل نحسشان از شوق، درست مثلدم سگ بحركت در ميآيد.
مردانگي و شرف، ديانتو ايثار، غيرت حسيني و صبر زينبي، امام و شهادت
دردايره محدود ايده آلهاشان محلي از اعراب ندارد،تمام عشقشان اينست كه
چلوكبابي بخورند اگرچهبقيمت شرف خود، و نوشابهاي و بعد زير باد خنككولر
چرتي و همين، زندگي براي آنها همين استبخدا قسم همين است بهمين پوچي،
آري تو گمنامنيستي.
همة كودكان
مظلوم فلسطيني ترا ميشناسد، همهگرسنگان محروم آفريقا ترا ميشناسند، همةمسلمانان
دربند مصر ترا ميشناسند، همة گلوهايدريده خيابانهاي كشمير ترا ميشناسند، همة
نالههايپيچيده در سياهچالهاي بغداد و موصل ترا ميشناسندهمه درياها و
اقيانوسهاي زلال، همة گلهاي بهاريشبنم گرفته از سحر، همة بغضهاي تركيده
از داغ، همةفريادهاي درهم پيچيده حلقومها ترا ميشناسند.
و مادرت نيز،
تاكنون نديدهاي هر شب جمعه كه بهبهشت زهرا ميآيد يكراست قصد كوي شهيدان
گمنامميكند، بر سر هر قبري كه نام و نشاني ندارد مينشيندو فاتحهاي ميخواند
اما اگر دقت كرده باشي، به اينجاكه ميرسد بي اختيار اشك از چشمانش جاريميشود،
آري او اينجا احساس ديگري دارد بوي خونشير بچهاش را اينجا به خوبي
استشمام ميكند، اماخوش به حالت كه از ميان اينهمه، نام گمنامي راانتخاب
كردهاي ولي بدان اي دريا دل كه اگر گمنامياين است از تو گمنامتر هم در
اين عالم بوده، ميپرسيچه كسي؟ از خودش بپرس او كه اكنون در بهشت
باشماست به او بگو كه وقتي خواهرش بر جنازهاشحاضر شد چه گفت؟ أنت اخي،
أأنت بن والدي؟
محسن چريك كه
بود؟
سعيد گلاب بخش
در سال 1338 در شهر اصفهانبه دنيا آمد. كودكي هوشمند و فعال بود. خانوادهاشاز
همان اوان كودكي در تربيت او طبق موازين ديني واخلاق اسلامي، از هيچ
كوششي كوتاهي نكردند. اوهمزمان با تحصيل، گرايش خاصي به مباحث ومسايل
مذهبي پيدا ميكند و به مطالعة كتابهايديني روي ميآورد.
سعيد هنگام
تحصيل در سال سوم راهنمايي، ازآنجا كه درگير مسائل سياسي شده بود، يكباره
درس وتحصيل را رها ميكند و در جست و جوي راه مبارزه بهخارج از كشور سفر
ميكند. او با تهيه گذرنامه جعلي بهچند كشور اروپايي و آخر سر به لبنان سفر
ميكند. درآنجا با شهيد اندرزگو و «جلال الدين فارسي» آشناميشود و با گذرانيدن
آموزش نظامي در مبارزاتمردم فلسطين شركت ميجويد.
گلاب بخش،
سالها در خارج از كشور در راهمبارزه به سر ميبرد. البته پدرش نيز همه اين
سالها اوراحمايت مالي ميكند. در اوجگيري انقلاب اسلامي،وقتي حضرت امام
خميني به پاريس عزيمت ميكنند،سعيد هم مشتاقانه خودش را به پاريس ميرساند.مدتي
در كنار معظمله ميماند و از نزديك در مبارزاتانقلابي شركت ميجويد. هنگام
بازگشت امام به ايرانبه عنوان مسئول حفاظت از هواپيمايي حضرت امام،با
هواپيماي دوم به ميهن اسلامي وارد ميشود.
گلاب بخش با
استفاده از تجربيات خود بهآموزش سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و كميتههايانقلاب
اسلامي ميپردازد. در اين راستا مدتي مسوولآموزش پادگان «امام علي»7 ميگردد. همزمان باشروع غائله كردستان، براي سركوبي ضد انقلاب
بهكردستان عزيمت ميكند و در همان آغاز به عنوانيكي از مسوولان عمليات
شركت ميجويد. او درآزادسازي شهر بوكان، سركوب ضد انقلاب در گنبد وهمچنين
مقابله با توطئههاي «خلق عرب» در خرمشهرو «حزب منحله خلق مسلمان، در
تبريز نقش مؤثريايفا ميكند و در سال 1359، گلاب بخش از سويواحد نهضتها به
خارج از كشور اعزام ميشود و بهتماس با نهضتهاي آزاديبخش، در جهت حمايت
وتقويت آنها فعاليت ميكند.
اما سعيد پس
از آغاز جنگ تحميلي، وقتي خبرتجاوز دشمن بعثي به ميهن اسلامي را ميشنود
دراسرع وقت خود را به كشور ميرساند. وي پس ازمراجعت به عنوان فرمانده
عمليات غرب كشورمنصوب ميشود.
او كه در
طراحي عمليات چريكي و نفوذي، مهارتو تجربه بالايي داشت، بارها ضربات
مهلكي بر پيكرهدشمن وارد ميكند و بدين طريق رعب و وحشت را دردل آنها ميافكند.
از طرف ديگر به سرعت شهرت وشجاعت او در منطقه ميپيچد و در آن منطقه به«محسن
چريك» معروف ميشود.
گلاب بخش، در
روز هفتم آبان ماه 1359، عملياتبسيار مهم و سرنوشتسازي را طراحي و اجرا ميكندو
همراه نيروهاي تحت امر خود با يك حمله سريع وبرقآسا به نيروهاي دشمن
يورش ميبرد. در اينعمليات، درگيري خست و نابرابري انجام ميگيرد وطي اين
نبرد حماسي بيش از 350 نفر از نيروهايدشمن در منطقه «افشار آباد» واقع در
منطقه «سرپلذهاب» به هلاكت ميرسند و اين ارتفاعات مهم نيز ازچنگ دشمن
بعثي خارج ميشود.
شهيد سعيد گلاب
بخش، معروف به «محسنچريك» سرانجام در روز هفتم آبان ماه 1359 پس ازمبارزه
سخت همراه چهل تن از دوستانش، بر اثر آتشپر حجم دشمن در ارتفاعات «افشار
آباد» به فيضعظماي شهادت نائل گرديد. پس از شهادت پيكر اينعزيز و همراهانش
به دست نيروهاي دشمن ميافتد كهتاكنون، به رغم تلاش فراوان گروههاي
تجسس، مفقودمانده است.
روحش شاد و
يادش گرامي باد.
به ياد شهداي
گمنام قطعه 44
اگر براي
خداست بگذار گمنام بمانم!
سيد سلام! چند
هفتهاي ميشود كه نتوانستم بيايمپيش تو. نميدانم چرا؟ اصلاً ديگه فرصت
پيدانميكنم كه بيايم اينجا، يادش بخير اون اوايل، هرهفته عصر جمعه كه ميشد
هرجا كه بودم خودم را بهاينجا ميرساندم و يكي دو ساعت با تو حرف ميزدمو
بار دلم سبك ميشد، ولي حالا ديگه اينطور نيست،دل، دل ديگري شده و كم كم
داره مغلوب اونچيزهايي ميشه كه سالها پيش ما ضدارزش بود. سيدميدوني چيه؟
روزگار خيلي عوض شده همه چيز فرقكرده بقول بعضيها دوره، دوره عقل و خرد
شده وكمتر كسي از عشق حرف ميزنه، البته از هوس بازيحرف بسيار هست و
بقول بعضيهاي ديگه، دوران،دوران نام و شهرت و نشانههاي درجه يك و دو و
سههست. بازار روزها و شبهاي سرشار عشق و شور جنگكساد شده. اگر اون روزها
خانه دوست را در زيرنخلهاي سر بريده جستجو ميكردند معنويت و عرفانرا در برج
قيام و قعود شبانه جستجو ميكردند امروزدر «برج مينو» جستجو ميكنند. اگر اون
روزها برپيشانيمان شعار سرخ «شهادت دگر هيچ» ميدرخشيدامروز بر پيشانيمان مهر
سرد «زندگي دگر هيچ» حكميكنند. خلاصه سيد فقط بايد گفت:
روز وصل دوست
داران ياد باد!ياد با د آن روزگاران ياد باد!
گفتم دوره
دورة نام و شهرت است. يادم هستچند روز پيش از بزرگراه شهيد گمنام رد ميشدم
البتهنه با «دوو» و يا «بنز» با اتوبوس واحد بودم. براي يكلحظه كلمه گمنام
كه روي تابلو نوشته شده بود توجهمرا جلب كرد. و يك مرتبه خاطره اون روز
فراموشنشدني تو ذهنم زنده شد. حتماً ميدوني كدام روز راميگويم، آره،
منظورم اولين روزي است كه تو راديدم. در لحظههاي اول كه تو را از پشت
ماشين بهداخل معراج آوردند و من براي شناسايي بالاي سرتآمدم ـ البته سر
كه چه عرض كنم ـ وقتي جستجو كردمكه پلاك و يا نوشتهاي از تو جيبهايت
براي شناساييپيدا كنم، با زحمت يكي د تا از دكمههاي باقيماندهبلوزت را
باز كردم. زيرپيراهني سفيدت را ديدم كهرنگش قرمز شده بود، در آن هنگام
متوجه جملهايشدم كه براي شناسايي كمكمان كند، ولي خوب كهدقت كردم
ديدم اونجا نوشته بودي: «اگر برايخداست بگذار گمنام بمانم) در يك لحظه
مات ومبهوت ماندم و تقريباً نااميد از شناسايي تو. اون روزبراي اولين بار
با كلمة «گمنام» برخوردم، و هرچه كه ازآن روز ميگذرد معماي گمنامي برايم
پيچيدهترميشود و الان كه ديگر تقريباً لاينحل شده چراگمنامي؟!
يادم نميرود
ماهها در معراج در قسمت شهدايگمنام ماندي و شناسايي نشدي، شهدا ميآمدند
وميرفتند ولي تو در گوشهاي فقط نظارهگر بودي وناشناخته.
خانوادههاي
زيادي براي شناسايي شهدايشانميآمدند اما هيچ كدام نتوانستند تو را شناسايي
كنندو نشانهاي از تو بيابند.
يكبار هم به
اشتباه تو را بجاي يك مفقودالاثر به قمبردند، بعد معلوم شد كه اشتباه شده
است البته اشتباهكه نه، تقدير تو چنين بود كه با اين تن بي سر به پابوسحضرت
معصومه(س) بروي و برگردي. شايد هم تو ازاون بچه سيدهاي با صفا هستي و با
خودت گفتي كهاين دم آخر به نيابت مادرمان فاطمه(س) به زيارتحضرت
معصومه(ع) بروي و حتماً در انتخاب گمناميهم به ايشان اقتدا كردهاي و
نخواستي قبري داشتهباشي.
شهدا ميآمدند
و ميرفتند و تو هنوز مانده بوديمثل اينكه تقدير تو چنين رقم خورده بود كه
بقول خود«براي خدا گمنام بماني» و همينطور هم شد. بعد ازماهها كه ديگر امكان
نگهداري تو در معراج وجودنداشت تو را آورديم و در همين قطعه به ابديتسپرديمت.
البته اون موقع قبرهاي اطراف تو سنگنداشتند ولي بعدها متوجه شدم كه دو
برادر ـ كه سيدهم بودند ـ در فاصله چند روز به شهادت ميرسند ودر كنار تو ميآرامند؛
يكي سمت راست و ديگريسمت چپ تو. از اون زمان به بعد بود كه هر وقت
ازجبهه مرخصي ميآمدم و در شهر بودم عصرهايجمعه به ديدار تو ميآمدم و
زورق طوفان زده روح وروانم را به ساحل گمنامي تو ميرساندم و آرامميگرفتم
اما هر وقت به اينجا ميآمدم ميديدم كهسنگ مزار تو و اين دو سيد با آب
شسته شده، چندشاخه گل روي قبرها گذاشته شده بود و به اين جهتبود كه
گفتم تو را «سيد» خطاب كنم. سيد جان!خورشيد غروب كرده و هوا كم كم تاريك
ميشود، ازبين شاخههاي گل ياسي كه اون سالها بالاي سر توكاشتهام چراغهاي
گنبد حرم امام عزيز را ميبينم كهروشن شدهاند و صداي روح نواز صوت قرآن
از آنماذنه عشق به گوش ميرسد، يعني هنگام رفتن بسويخداست.
سيد برايم دعا
كن! دعا كن كه تب تجمل ومدگرايي تن نحيفم را نيازارد و ويروس روزمرگيروحم
را به محبس تنگ تكرار و عادت نكشاند. و دعاكن كه يكبار ديگر سفره پر فيض
شهادت گشوده شود وما واماندگان سلسله جهاد و شهادت را توان بهرهگيرياز آن
خوان پربركت باشد.
سيد با اينكه
سالها از آن اولين برخورد گذشتهاست، لكن هنوز من ماندهام و معماي گمنامي
تو و آننوشته جانسوز كه:
«اگر براي
خداست بگذار گمنام بمانم».
خداحافظ سيد! جمال الدينرحيميان