تبليغاتX
طلائیه

یکشنبه نوزدهم مهر 1388

راوی

تعریف راوی:

لغت نامه دهخد:

  آب آورنده- سیراب شونده- ناقل سحن- پیچنده وتابنده-سیراب شونده

 

کتاب تحمیدیه درادب فارسی:  کسی که اطلاعات زیادی ازشعرو...داشته باشد.

تعریف اصطلاحی:

کسی که آیات الهی را تلاوت می کند.

                     محمدتقی جعفری:

  آنانکه ره دوست  گزیدند همه                                 

                                              درکوی حقیقت آرمیدندهمه

                   

 درمعرکه دوکون فتح ازعشق است

                                             هرچند سپاه اوشهیدند همه        

          

اوانسان اهل مطالعه ای است.این حرف راازملاصدرانقل می کند

حقیقت آرامش می آورد لذاهمه دنبال حقیقتندونهایت حقیقت هستی شهادت است .

راوی باید بتواندآیات الهی راتلاوت کند.شهدا آیات الهی اند وقابل تلاوت وبازخوانی!

انجاکه بدن هاشان افتاده آرمیدند.

نشان صدقشان شهید شدن  است مامناالامقتول اومسموم

لذاامام خمینی (ره)هم فرمود:من جام زهر رانوشیدم یعنی او هم شهید است.

شرایط راوی:

راوی باید ضابط باشد که خوب حقایق را ضبط کند.

راوی باید آوینی باشد که خوب به تصویر بکشد .

راوی باید صیاد باشد تادلها رابه دام خدا بیاندازد.

وراوی باید کاظمی باشد تا بلاخره شهید شود.

گرتورااین حکایت روشن نیست        عهده برراوی است برمن نیست

ولی آیا به همین جا ختم می شود شما چه فکر میکنید؟

نوشته شده توسط محمد مهدی دیانی در 2:20 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم مهر 1388

هویزه

بسم الله الرحمن ارحیم

 

در هویزه 68 سنگ قبر می باشد که تاریخ شهادت ها بر روی همه 16/10/1359 نوشته شده محل شهادت کربلای هویزه

2 قبر از این قبور همین تاریخ 16/10/1359 ولی گمنام نامیده شده و اسمی ندارد ردیف چهارم قبر اول و دوم

یکی از قبور تاریخ شهادت 1/11/1359 یعنی 15 روز بعد زده شده و محل شهادت کربلای هویزه به نام شیال بوغنیمه که ردیف چهارم قبر سیزدهم است

یکی از این قبور تاریخ شهادت 22/7/1362 و محل شهادت کربلای هویزه به نام صادق بوغدار ردیف دوم قبر آخر است.

یکی از قبور محل شهادت کرخه نور و محل تولد ایلام نوشته شده با همان تاریخ 16/10/1359 به نام والله عبداللهی پور ردیف دوم.

اماهمه اش این نیست بلکه هویزه محل عروج یاران خمینی است هویزه موضع سجود ملائکه الله است موطن دلدادگی باقی را شما بگین

نوشته شده توسط محمد مهدی دیانی در 2:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم مرداد 1388

کربلا

هرچه از خوبی کربلا بگویم کم گفته ام

هرچه ازبی تدبیری حج وزیارت هم بگویم کم گفتم

مسئول کاروان های بی مسئولیت

آمده اند اینجا کار یاد بگیرند ومی گویند: مادرجنگ هم همینطور رفتیم مسئولیت گرفتیم خراب کردیم تایاد گرفتیم

ای کاش ۲ماه سفر عتبات متوقف میشد تاعراقی ها بجای زورگوئی واهانت به زائر ایرانی هتل هاشان را تعمیر اتبوس هاشان راتعویض یا ایرانی می گذاشتند ببینیم دیگر حج وزیارت برای کم کاری بهانه ای دارد

به امید روزی که کربلا از دست عراقی ها آزاد شود

نوشته شده توسط محمد مهدی دیانی در 8:41 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه شانزدهم تیر 1388

یا حسین(علیه السلام)

نوشته شده توسط محمد مهدی دیانی در 1:21 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم تیر 1388

سلام طلائیه

                                               سلام طلائیه‌ !

از هر طرف که حساب کنی اینجا وسط زمین است؛ آخر دنیاست و خط مرزی و انتهای جاده ی خلقت، نفس که می کشی ریه هایت پر می شود از نور، صفا و معنویت. اینجا سرزمین مادری عشق است؛ همان جایی که عرشی ها طلائیه اش می خوانند و عرشیان عشق آباد. اینجا سرزمین مادری مجنون است.
سلام ای سرزمین مادری مجنون.
سلام ای سرزمینی که خاکت طوطیای چشم ملائکه است.
سلام ای سرزمینی که خاکت سرمه ی کروبیان است.
سلام به تو که تمام مرا تسخیر کرده ای، قلعه قلب مرا، کوچه های دل مرا و سرزمین وجودم را تصرف کرده ای.
سلام به تو که بوی دستان خدا می دهی؛ رگ های دستانت سمت بهشت را نشان می دهد.
سلام به تو که عقربه های قطب نمای دلم سمت تو تعظیم می کند.
سلام به تو که سال هاست روزه ی سکوت گرفته ای و رازهای ناگفته در دلت داری.
سلام به تو که هزار کربلا زخم بر بدن داری.
سلام به تو، به تو که واژه ها از توصیفت عاجزند و غواص خرد به کنه ذات تو دست نمی یابد.
سلام به تو که گنج های گرانبها در دلت داری.
سلام به تو که بر تارک بلند نقشه جغرافیا نام قشنگت حک شده.
سلام به تو، که راه بهشت از تو می گذرد.
سلام به تو که دلت پر از خون است.
السلام علیک یا تراب الخضیب بدماء الشهداء.
السلام علیک یا بلد الطیب.
السلام علیک یا موضع عروج الجنود الخمینی.
السلام علیک یا مشهد الشهداء.
السلام علیک یا مدفن الغرباء.
السلام علیک یا موضع سجود الملائکۀ الله.
السلام علیک یا اشرف مواضع الارض.
السلام علیک یا مسفک الدماء.
السلام علیک یا بیت الله و موضع طواف الأنبیاء.
طلائیه یعنی خیبر، بدر، رمضان؛ یعنی«3/12تا 22/12/1362».
طلائیه یعنی محل نزول فرسته ها بإذن الله و رسوله.
طلائیه یعنی حاج حسین خرازی، یعنی قطع دست راست.
طلائیه یعنی یعنی القارعه، ماالقارعه، وما ادراک ماالقارعه.
طلائیه یعنی قمقمه های تشنه لب، یعنی رقص میانه ی میدان.
طلائیه یعنی مهدی زین الدین، یعنی همت، جنون، مجنون، خون.
طلائیه یعنی عشق به توان دو.
طلائیه یعنی دویدن بسوی کربلا، یعنی جستجوی مرگ در زیر زمین.
طلائیه یعنی همبازی شدن با مرگ، یعنی یک صحرا جنون.
طلائیه یعنی مخزن معنویت، انبار خلوص، پاکی، نجات.
طلائیه یعنی چشم ها را بران همیشه بستن.
طلائیه یعنی ایستادن رو به جزایر مجنون با امید.
طلائیه یعنی دل بریدن از همه کس و همه چیز.
طلائیه یعنی جگر شیر نداری سفر عشق مرو.
طلائیه یعنی لبخند بزن بسیجی.
طلائیه یعنی رمز یا رسول ا... .
طلائیه یعنی کفر و ایمان ، نور و ظلمات، عشق و نفرت.
طلائیه یعنی کارخانه آدم سازی.
من حس می کنم طلائیه بوی خدا می دهد. اگر خوب نگاه کنی جای پای خدا را روی خاک ها می بینی. جلوتر، نه همین چند قدم مانده به خدا سه راهی شهادت است محل ملاقات مردان قبیله خورشید با خدا.
باد می وزد و بوی پیراهن یوسف را در هوای پخش می کند و من مست می شوم و بعد مثل آدم ها گیج و سر به هوا راه می روم.
اینجا حس غریبی به انسان دست می دهد. دلت می خواهد بدوی تا به ته دشت؛ دلت می خواهد خودت را صدا بزنی و پیدا می کنی. النجا دلت برای خودت تنگ می شود ولی زود خودت را پیدا می کنی. دلت می خواهد روی خاک ها بنشینی و مثل بچه ها بازی کنی؛ اصلاً عجیب نیست! عجب کارهای ماست که باعث شده خودمان را گم کنیم و دزدکی از چراغ قرمز و عبور ممنوع بگذریم غافل از اینکه شماره ی ما را خدا یادداشت می کند و بعداً سر فرصت و سر بزنگاه جریمه می کند.
بارها زیر تابلوی توقف ممنوع پارک کرده ایم و جاهایی که نباید می رفتیم رفتیم.
آری عجیب کارهای ماست که می دانیم آخد کوچه گناه بن بست است و باز هم گناه می کنیم!
دلت می خواهد روی خاک طلائیه دراز بکشی و به چشم های آبی آسمان نگاه کنی.
اینجا دوست داری دنیا را قی کنی، دلت می خواهد تیمم کنی، اینجا دلت آرام می گیرد، دلت می خواهد به خاک ها چنگ بزنی و در هوا پخش کنی و حمام خاک بگیری حتی دلت می خواهد خودت را زیر خاک طلائیه دفن کنی، مثل کارهایی که مردم لب دریا و با ماسه ها و خاک ساحل می کنند، اما خاک اینجا فرق دارد، خاک اینجا با خاک همه جا فرق دارد.
اینجا باید با عینک جدید به دنیا نگاه کنی، عینک قبلی را باید عوض کنی.
اگر عینکت را عوض کنی می بینی که خاک اینجا حرف می زند، گریه می کند، می خندد، و به آدم آرامش می دهد، شفا بخش است. خاک اینجا بوی قرآن های جیبی می دهد. بوی پلاک، بوی سربند، بوی کوله پشتی و باروت. با خاک اینجا می شود مهر درست کرد و  به جانماز هدیه داد.
اینجا باند پرواز است و تو هواپیما، فقط باید با خدا هماهنگ باشی تا اجازه ی پرواز بدهد. فرشته ها از برج مراقبت برایت دست تکان می دهند و تو را زیر نظر دارند پس یا علی ... بپر!  تصمیم بگیر اوج بگیری و از زمین جدا شوی؛ برسی به عرش و بالاتر از عرش.
از اینجا می شود خدا را دید و با او دست داد؛ اگر نتوانستی او را ببینی و با او دست بدهی باید بفهمی که هنوز اندر خم یک کوچه هم نیستی، اصلاً به کوچه هم نرسیدی تا بخواهی در پیچ و خم آن گم شوی.
گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟!
اما اینجا اینقدر باید سماجت کرد در خانه را زد تا صاحب خانه را دید.
اینقدر کوبم در این خانه را     تا ببینم روز صاحب خانه را
شهداء ! با دست خالی آمدن گر چه عیب است اما بزرگترین عیب آن است که از اینجا با دست خالی بر گردی.
شهداء ! کم من و کرم شما.
شهداء! من، نه من تنها نه، ما آمده ایم، اما پشیمان و سر به زیر حتی خجالت می کشیم زیر چشمی هم نگاه کنیم، تا چه رسد سرمان را بلند کنیم.
شهداء! «و جئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین».
شهداء! دلم زنگار گرفته حس می کنم با زمان پیش نمی روم، از همه چیز و همه کس عقب افتاده ام؛ مرا کوک کنید تا به موقع بیدار شوم، کمکم کنید تا دیگران را نیز از خواب غفلت بیدار کنم.
شهداء! دل واپسی هایم را برای شما پُست می کنم تا به من ایمان بیاورید تا بدانید راست می گویم.
راستی! من نشانی ام سالهاست عوض شده؛ خواهش می کنم یادداشت کنید:
انتهای بُهت زمین ، بالاتر از چهار راه تردید، خیابان گناه، نرسیده به میدان شیطان، کوچه ی نادمین، بن بست سمت چپ، منزل ... .
نه منزل ... مهم نیست همه ی مردم محل و ... مرا می شناسند.
خوش بحال شما که نشانیتان ثابت است، هنوز یادم هست ببینید:
بهشت؛ اعلی علیین، دیگر هیچ چیز اضافه ای لازم نیست همه شما را می شنایسند.
من هر روز به خدا زنگ می زنم ولی کسی گوشی را بر نمی دارد. شاید اینقدر سرش شلوغ است که مرا فراموش کرده یا نه؛ شاید شاید با من قهر کرده. مهم نیست من هر روز با شماره ی «24434» (نمازهای پنجگانه) تماس می گیرم شاید روزی از پشت خط صدای بفرمائید و بعد خوش آمدید را بشنوم. من مطمئن هستم شماره تلفن خدا عوض نشده، شاید اشکال از سیم های ارتباطی ماست که هی قطع و وصل می شود و گاهی اوقات اصلاً نمی گیرد.
شهداء! سیم های ارتباطی مرا درست کنید، واسطه شوید و سفارش کنید و اصرار نمایید. به خدا بگویید گوشی را بردارد، من پشیمان شده ام، هر روز پشت خط گریه می کنم، تازه نیمه شب ها هم تماس میگیرم ولی کسی گوشی را بر نمی دارد. و من باز گریه می کنم.
شهداء! قبول دارم که شاگرد تنبل کلاس بوده ام اما به خدا مدرسه عبودیت را دوست دارم، مرا اخراج نکنید. قول می دهم تجدیدی هام را قبول شوم و جبران کنم.
هیچ مدرسه ای مرا با معدل پایین نمی پذیرد، حس می کنم شیطان هم از دست کارهای من کم آورده، اصلاً فکر می کنم روزی از همین روزهای خاکستری جایش را با من عوض کند. او شاگرد شود و من استاد.
شهداء! از خودم بدم می آید. دلم برای خودم تنگ شده. مرا تنها نگذارید، کمک کنید تا خودم را پیدا کنم. من سال هاست گم شده ام با اینکه بارها در خودم قدم زده ام ولی خودم را پیدا نکرده ام. ای کاش دستم را از دست شما بیرون نمی آوردم تا حالا مجبور شوم دنبال شما بگردم.
شهداء! از آن بالا به راحتی می شود همه چیز را دید. مرا هم می بینید؟!
حتماً همینطوری است، پس چرا صدایم نمی کنید؟! درست است، من خجالت می کشم سرم را بلند کنم و به شما نگاه کنم ولی شما که می توانید زیر پایتان را نگاه کنید.
آی شهداء! من گم شده ام، مرا پیدا کنید.

منبع : کتاب « سفر به سرزمین نور »، بهزاد پودات، ص 2

نوشته شده توسط محمد مهدی دیانی در 2:24 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم تیر 1388

اعتراف= شجاعت+ پاکی +جوان

مشروح نشست خبري عضو شوراي مركزي سازمان مجاهدين و ستاد موسوي؛
عدم‌پذيرش آرا، قانون‌شكني و تجمعات غيرقانوني سناريويي از پيش‌طراحي شده بود

خبرگزاري فارس: عضو شوراي مركزي سازمان مجاهدين و ستاد موسوي گفت: سناريوي از پيش طراحي شده سازمان مجاهدين و ستاد موسوي ، عدم پذيرش نتايج شمارش آراء، عدم تمكين قانون،‌ برگزاري تجمعات غيرقانوني،‌ نظر سازي و القاي عدم سلامت انتخابات بود كه باعث رويگرداني مردم از اصلاح‌طلبان شد.به گزارش خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس، سيداميرحسين مهدوي عضو شوراي مركزي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي پيش از ظهر امروز در جمع خبرنگاران در خبرگزاري ايسنا به بيان جزئياتي درباره مجموعه فعاليت‌هاي فرهنگي و رسانه‌اي ستاد ميرحسين موسوي و نقش برخي عوامل در شكل‌دهي آشوب‌هاي اخير پرداخت.
وي اظهار داشت: در كنگره سال 87 سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي به عضويت شوراي مركزي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي درآمدم و در انتخابات خرداد ماه سال جاري در ستاد مركزي موسوي به عنوان سردبير روزنامه انديشه نو كه روزنامه اي در 4 صفحه براي پوشش اخبار ستاد بود آغاز به كار كردم و تا روز 23 خرداد ماه به انتشار خود ادامه داد.
مهدوي بيان كرد: روندي كه از فرداي روز انتخابات يعني 23 خرداد‌ماه آغاز شد يك انحراف و گردش مسير در مجموعه‌ فعاليت‌هاي بود كه بخش عمده‌اي از آنها متعلق به ستاد ميرحسين موسوي بود به طوري كه نامزدي با ويژگيهاي موسوي كه اساس حضورش را بازگشت قطار اجرايي كشور بر ريل قانون بود از شامگاه روز رأي‌گيري با اعلام نتايج پيش از شمارش آراء و پس از آن با عدم پذيرش نتايج شمارش آراء و عدم تمكين به ساز و كار قانوني برگزاري انتخابات زمينه‌هاي ايجاد مشكلاتي را در جامعه فراهم كرد.



ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد مهدی دیانی در 0:38 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

شرمسار خاک طلائیه

شرمسار خاک طلائیه

اغراق نمی کنم؛ بعد از مکه و مدینه و عتبات، نتوانستم فضایی روحانی تر و تاثیر گذار تر از طلائیه پیدا کنم. هرگز از ذهنم نمی رود شب طلائیه را که با دوستان دانشجو بر روی آن خاک غریب، به دوردست ها نگاه می کردیم و به برادران باکری و روح بلندشان فکر می کردیم.

آن شب را هیچگاه فراموش نمی کنم. شبی آکنده از سکوت و غربت، سکوتی که سراسر یک کلمه را فریاد می زد: باکری

چه لحظاتی بود! فرمانده لشگر آذری زبان مثل ابر بهار می گریست و از خاطرات باکری ها می گفت. از اینکه مهدی فرمانده بود. از اینکه با شنیدن خبر شهادت داداش حمیدش خم به ابرو نیاورد. از اینکه اجازه بازگرداندن جنازه حمید را نداد و در مقابل اصرار همرزمان گفت هروقت همه بچه ها را آوردید، حمید را هم بیاورید. همه این ها که شهید شده اند حمید من هستند.

وصیت نامه باکری را مرور می کنم. آنجا که می گوید: “خدایا چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی… می خواهم وقتی شهید شدم جنازه ام پیدا نشود تا یک وجب از خاک این دنیا را هم اشغال نکنم…خدایا مرا پاکیزه بپذیر.” و به آرزویش می رسد و خاک پاک طلائیه، تا ابد میزبان برادران باکری می ماند.

دشت طلائیه

روحم غمگین و روانم خشمگین است از اینکه می بینم بیست سال بعد، نماینده مجلس جمهوری اسلامی، وکیل ملت، وارث خون سلحشورانی چون برادران باکری، اینگونه حرمت می شکند و پرده دری می کند.

نماینده عمامه به سر کشور من، همسر شهید را بخاطر ازدواج مجدد تحقیر می کند؛ اظهار نظر او را فقط بخاطر این که یک زمانی همسر شهید باکری بوده و دیگر نیست، بی اعتبار می خواند! به همین سادگی!

ادبیات مشمئز کننده نماینده عضو فراکسیون روحانیون مجلس، اعصابم را بهم می ریزد. “زن شهید باکری، مدت‌‏هاست که شوهر کرده و نمی‌‏شود اختلاف نظر او را با محصولی ملاک رای نمایندگان قرار داد.”

وای بر من که بخاطر یک مسئله بی ارزش سیاسی، یادگار باکری این گونه مورد هتاکی و تحقیر کسی قرار می گیرد که مثلا قرار است نماینده این ملت باشد!

می گویم اگر قرار است با یک اظهار نظر سیاسی مخالفت شود، چرا تا این حد بی ادبانه و زشت؟ رای اعتماد و وزیر و دولت و مجلس و… چه ارزشی دارند که بخاطرشان همسر بزرگمردی چون باکری صرفا بخاطر ازدواج مجددش باید تحقیر شود؟ اصلا چه کسی گفته که همسران شهدا الی الابد نباید ازدواج کنند؟ بالاخره با ازدواج مجدد، مادر فرزندان شهدا که هستند، نیستند؟شهید حمید باکری

از خودم می پرسم چه شده که حرمت همسر شهید توسط شخصی با ادعای اصولگرایی، به همین سادگی زیرپا گذاشته می شود؟

نه! فکر نمی کنم این ها اثرات آن صد میلیون تومان لعنتی باشد. خیلی ها در این مملکت از این صد میلیون ها خورده اند و برده اند. عبور از خون فرزندان شهید ملت، جسارت ویژه ای می طلبد.

نمی دانم در آن باصطلاح “خانه ملت” چه می گذرد که حرمت مادر فرزندان سرداری چون باکری، به این راحتی فدای بازی های کثیف و بی ارزش سیاسی می شود.

خرابم. تمام این روزها خراب خرابم. خاک طلائیه یک لحظه از جلوی چشمانم دور نمی شود. تمام وجودم لبریز از نام باکری است.

شرمسارم. شرمسار خاک طلائیه…

پی نوشت۱: از آن دسته از دوستان واهیم از ایشان بپرسند.

نوشته شده توسط محمد مهدی دیانی در 2:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •